عقلِ بلا دیده و به کنجی نشسته‌ی بینوای من!

دلیل برای عاشق نشدن و وارد رابطه نشدنم زیاد است. خواستید هم برایتان یک به یک می‌گویم. از برم از بسکه تکرار کرده‌ام. نگاه نکنید که هی می‌گویم حرف دیگران برایم اهمیتی ندارد. نهایتا برای همین مردم بالای منبر می‌روم تا خودم را توجیه کرده باشم، مبادا متوجه شوند چقدر با این سیاره و قوانین نانوشته‌ی معاشرت‌شان بیگانه‌ام. از بین این دلایل، یکیشان از همه بامزه‌تر است. اشعار موسیقی پاپ! همین چند وقت پیش، داشتم بعد از مدت مدیدی حس لذیذ کراش داشتن را دوباره مزه‌مزه می‌کردم، آن هم با یک رویکرد خیلی منطقی که حالا شد، شد، نشد هم که چه بهتر. لااقل نقد ناب دوستی را برای نسیه‌ی یک رابطه‌ی عاطفی به هم نزده‌ای. بعد هدفون گاشته بودم و کار می‌کردم و پلی‌لیست soundcloudام را گوش می‌دادم که یک مرتبه نوبت رسید به Happy together. شعرش بیشتر به این می‌ماند که یک عصر پاییزی ده سال پیش، پشت دانشکده‌مان نشسته باشیم، دوستانم از عشق و کراش‌هایشان بگویند و من دستشان بیندازم که چقدر احمقانه به نظر می‌رسد احساساتشان! به گمانم عینا همین مطالب داخل شعر را برای مسخرگی به رویشان می‌آوردم. که «وای اصلا آسمان آبی‌تر است وقتی شما دوتا با همید…تا آخر عمر هم هپی اور افترید و نکند شب‌ها هم می‌خواهید به هم زنگ بزنید بگویید من مال توام..؟» این اشعار را که می‌شنوم مطمئن می‌شوم عاشقی کار من نیست.

البته از آن طرف هم شب یلدا -رویم به دیوار- «فال» گرفتم…آنهم به این سبک که دیوان حافظ نداشتم و عارم میامد بروم سروقت وبسایت‌های فال حافظ که می‌خواهند فاتحه بخوانی و به شاخ نبات قسمش بدهی و…! پس چه کار کردم؟ رفتم در گنجور دیدم دیوان حافظ چهارصد و چند غزل دارد، رفتم در گوگل، عدد تصادفی ساختم، عدد صد و پنجاه و پنج آمد. حالا منم و جدال همیشگی عقل و احساسم. عقل، هپی توگثر را نشانم می‌دهد و با تاسف سر تکان می‌دهد. احساس هم از آن طرف می‌گوید «در گوشه‌ی سلامت…؟ ناخوانده نقش مقصود…؟» و راستش او هم با تاسف سر تکان می‌دهد!

پرومته جان، هیچ‌وقت دوست نداشتی بالای قله‌ای باشی و پرواز عقاب‌ها را تماشا کنی؟

از دهم تیر تا حالا که هفدهمش است

یک معلم ریاضی‌ای داشتیم، حسابان بود یا جبر یا هندسه یادم نیست، اصلا خود معلم را هم یادم نیست، اصرار بر تکنیک خاصی داشت -که البته بعدها از زبان آدم‌های مختلف هم همین را شنیدم که یک معلمی داشتند که اصرار بر همین تکنیک خاص داشته و اصلا خاص هم نبوده با این حساب- که وقتی پای تخته می‌خواهید مسئله‌ای را حل کنید و می‌بینید انگار فکرتان گیر کرده و تکان نمی‌خورد، دو قدم به عقب بردارید، از دور به تخته نگاه کنید.

حالا حکایت همین شده…حالا اسمش هرچه هست باشد، حسنش این است که می‌شود به جای آنکه حسرتش را بخورم که «چه تلخ که قبل از آنکه لحظه را زیسته باشم اینقدر دورنمایش شیرین بود و خواستنی، و حالا که درونش شنا می‌کنم نمی‌بینمش»، انگار کنم که دارم این لحظه را تصور می‌کنم. حالا هرچقدر هم که لحظه‌ی متوسط الحالی باشد، همین که حس کنم «همه چیز خوب است ولی من آنطور که باید و شاید راضی نیستم»…اصلا گیریم لحظه‌ای که دراز کشیده‌ام بیحال روی تخت، منتظرم لباس‌های شسته شده درخشک کن کارشان تمام شود و بروم درشان بیاورم، به صدای زنجره‌ها گوش می‌کنم و از لابه‌لای پرّه‌های افقی کرکره‌ی نیمه بسته سایه‌ی ابرهایی را دنبال می‌کنم که قرار است جایی همین نزدیکی‌ها فروبریزند وآغاز فصل باران‌های موسمی تابستان را رسما اعلام کنند. همینقدر کسل و گرمازده. بعد همین را در ذهنم بازسازی می‌کنم منتهی این بار دو قدم به عقب برمی‌دارم و نگاهی به سرتاپای لحظه می‌اندازم و متوجه می‌شوم که چه خوب که کل «بدی»ِ این لحظه به کشدار و تهی بودنشان است!

جان شما صدای زنجره و نوید مانسون اینقدر خوب است که حد ندارد. در واقع عنوانمان واقعا از سر کژسلیقگی و خود-رنجور پنداریست.

و البته تعریف از خود نباشد، این حقیر سراپا تقصیر همیشه واقف به این امر بوده‌ام! -حالا نه اینکه مثل الان فعالانه فکرش را بکنم و دنبال نام و نشان برایش بگردم- نشان به آن نشانی که ترم اول لیسانس هم در جواب غرولند دوستان که از زمین و زمان وضعیتشان در دانشگاه ناراضی بودند می‌گفتم همین سه ماه پیش نذر و دعا و فال و استغاثه‌ی اکثرمان به راه بود که «کاشکی لااقل مجاز به انتخاب رشته بشویم»…

مفهومِ بی‌نام

پنجم خرداد نود و هفت

ملانصرالدین بود یا بهلول یا یک smart assِ دیگری، که دیدند دارد طویله می‌سازد، گفتند تو که چارپایی نداری، طویله‌ات برای چیست؟ گفت نعلی پیدا کرده‌ام، بعدا برایش اسبی، قاطری، خری می‌خرم، دارم طویله‌ی آن زبان بسته را می‌سازم. حالا با ربط یا بی ربط، از مفهومی خواستم بنویسم، هرچه فکر کردم نامی برایش پیدا نکردم، حالا این متن قرار است آن عنوانِ یافت می‌نشده را توضیح دهد.

یک مفهومی هست، اسم هم دارد، رسم هم دارد، اسمش هم به رسمش می‌آید و گویای مفهومش هم هست. می‌گویند تجربه‌ی زیسته، lived experience. خیلی هم واضح. موقعیتی که فرد در آن بوده، حسش کرده، می‌فهمدش، مختصاتش را می‌داند، لازم باشد به خاطرش هم می‌آورد. که خب البته در همه‌ی اینها خروارها خروار جانبداری وذهن‌گرایی و تعصب و کژفهمیِ آن فرد دخیل است. ولی فرض را بر این بگذاریم که متر و معیارمان همان ذهنیت فرد مورد نظر است، نه فراتر از آن. نه انحراف معیارش را نسبت به آن حقیقتِ محض [که دروغی بیش نیست. مترجم] قرار است بسنجیم و نه نسبت به توزیع جامعه‌ی آماریِ انسان‌های دیگر. در آن چارچوب کج و معوج و ناقصِ فرد، تجربه‌ی زیسته…تجربه‌ی مشخصیست که فرد در آن زیسته! مثلا زندگی در یک شهرِ کوچکِ دانشگاهی در امریکا. یا به طور مشخصتر: همین لحظه‌ای که در آن نشسته‌ام در آپارتمانی که با پول دانشجویی‌ام کرایه کرده‌ام، در سرم فکرهایی می‌گذرد که مربوطند به فارغ‌التحصیل شدنم، نوشتن رساله‌ی دکترا، پیشنهاد شغلی‌ای که سه ماه پیش قبول کرده‌ام و حالا گاه و بیگاه فکر می‌کنم اگر پشیمان شوم چه، و… . که هرکدام از این فکرها هم ابعاد مختلفی دارند، مثلا اگر پشیمان شدم و دیدم شرکت خوبی نیست چه، اگر از کشور جدید خوشم نیامد چه، اگر به نوعی در این انتخاب ببازم خودم/دیگران چه واکنشی به این تبخترِ امروزم خواهند داشت. در عین حال، دارم اینها را می‌نویسم و از آن طرف گذاشته‌ام برنامه‌ای روی داده‌هایم اجرا شود، بیرون هم بادِ خشکی می‌آید و هوا ابری ولی گرم است و چایی کنار دستم دارد سرد می‌شود.

حالا یک مفهوم دومی هست، که متاسفانه نیست. هرنامی برایش می‌گذارم، فارغ از آنکه زیبا نیستند، خود-متناقض هم هستند. به چیزهایی مشابه با تجربه‌ی زیسته فکر می‌کنم. مشکل بر سرِ «تجربه»اش است. تجربه همان است که لمسش کرده‌ای. و جالب است که آن «زیسته»اش اصلا حشو به نظر نمی‌رسد. با آنکه طورِ دیگری به نظر نمی‌رسد بتوان چیزی را تجربه کرد، مگر آنکه زیسته باشی‌اش، یا در زیستنت بوده باشد! (مگر آنکه بخواهی در مقابل تجربه‌ی وهم و هذیان واستغراق وخلسه و اینها قرارش بدهی…که باز هم به نوعی زیسته‌ای‌شان!). به هرجهت. اگر آن تجربه‌ی زیسته است، این چیست؟ تجربه‌‌ی متوقَع؟ تجربه‌ی منتظَر؟ تجربه‌اش اضافیست، ولی اگر آن را برداریم که می‌شود «رویا پردازی» یا «خیالبافی». توضیح آنکه: اگر وقتی در ایران پذیرش دکترا از یک شهر کوچک دانشگاهی در امریکا برایت می‌آید، فکر کنی که به این دانشگاه می‌روی، دکترایت را می‌گیری. بعد اگربرایت دقیقا همین صحنه را تصویر کنند (منهای حسی که اکنون در آن میزی‌ای) در آخرین تابستانی که در آن شهر هستی نشسته‌ای داری رساله‌ی دکترایت را می‌نویسی و برنامه‌ای روی داده‌های تحقیقت اجرا می‌کنی. تا آن اجرا شود، به فکر فرو می‌روی. به پیشنهاد شغلی‌ای فکر می‌کنی که قبول کرده‌ای و قرار است تا سه ماه دیگر به خاطرش به اروپا نقل مکان کنی. نگاهی به بیرون می‌اندازی که باد خشکی لا به لای درختان نخل رو به روی آپارتمانت می‌وزد، و حواست پرت می‌شود و شروع می‌کنی به نوشتن یک مشت اراجیف برای دل خودت. بعد به خودت میایی و می‌بینی چایی‌ات باز سرد شده./… اگر این صحنه را آن روز برایت تعریف کنند، آن حس شیرین هیجان برای این رخدادِ رخ نداده، و انتظار برای این لحظه‌ی ممکن و قابل تحقق،(احتمالا به اضافه‌ی این افکار که چه کارها که نکنم و چه قله‌ها که فتح نکنم و چه نداشته‌ها که به دست نیاورم)، می‌شود خیالبافی. ولی این تجربه‌ی منتظَر…این است که آن حس را، آن خیالبافی و هیجان را، «اکنون» که این تجربه را زیسته‌ای، بگذاری کنار حسِ زیسته‌ی اکنونت. تفاوتِ این دو، می‌شود آن مفهوم سهل ممتنعی که نامی برایش ندارم. برای همین است که «تجربه»اش را نمی‌توانم بگذارم کنار. چون آن «تو»یی مهم است که هم آن لحظه‌ی دور و قدیمی‌ای را زیسته که رویای اکنون را داشته، و هم آن رویای پیشین را اکنون تجربه کرده‌است. خلاصه که هم زیسته‌اش مهم است، هم تجربه کردنش، هم انتظارش را داشتن‌اش.

نامی برایش ندارم، که اگر داشتم می‌شد عنوان این نوشته، و این نوشته می‌شد درباره‌ی آن مفهوم. حالا کلش شده درباره‌ی عنوانی که نیست. و مفهومی که نباشد هم زندگی می‌گذرد. و کلا هم ربطی به قضایای ملانصرالدین و اینها نداشت.

قرار است این لیست تکمیل شود…

همخانه‌ایم در یک صحبت خیلی عادی دو نفره، خیلی جدی و در عین حال عادی، از عبارت «راه بهروزی» استفاده کرد.

جایی دیگر هم گفت «خودم را شورانده بودم». ولی قبل از گفتنش دستش را شبیه لقمه کرده بود و مچش را به شکل دورانی از طرف قفسه سینه به بیرون حرکت می‌داد. قبل از گفتن آن عبارت فهمیدم از چه حسی حرف می‌زند و با گفتنش، حد اعلای مکالمات را به ثبت رساند.

وی در پنج دقیقه سه رکورد جهانی از خود به جای گذاشت!

یک ماه بعد- امروز هم گفت <من «به حکم آزادگی» این حرف رو زدم >… عالی نیست؟

پنج ماه بعد- چند هفته پیش از خصیصه‌ی «دَهِش»‌اش چیزی گفت.

به گیرنده‌های خود دست بزنید

همین الان که ساعت 1:58 روز جمعه پنج خرداد 96 است، ناگهان همه چیز ایستاد. دقیقا متوجه نیستم که چه شد. بیرون صدای خش خش باد خشک روی شاخه‌های گرمازده می‌آمد و صدای ماشین‌هایی که روز آخر هفته را با خستگی می‌رفتند تمام کنند. داخل خانه نشسته بودم روی صندلی جلوی میز تحریر و خیر شده بودم به آگهی‌های کار در لینکدین، صدای هوهوی خفیف لپ تاپ مثل دم و بازدم می‌آمد و می‌رفت. دیر از خواب بیدار شده بودم و هنوز چشمانم خواب‌آلود بودند. گاه گاهی دست می‌کشیدم به لبه‌ی دور لیوان چایی کنار دستم و به کارهایی که باید امروز انجام دهم فکر می‌کردم: اول این قسمت پروژه که از دیروز مانده را تمام کنم، بعد بروم دنبال خانه تا همه جا نبسته، لباس هم دارم که باید بشورم، باید نوشتن مقاله را شروع کنم،…خب پس پروژه‌ام را باید یک نگاهی بهش بیندازم…، و دوباره انگشتم می‌رسید به همن نقطه‌ی اول. یک جایی همان میان بود که همه چیز ایستاد. صدای بیرون قطع شد، صدای لپتاپ نیامد، دستم از حرکت ایستاد و انگار جدا شدم از همه‌ی حواسم. فقط همین روایتِ در لحظه ماند که در سرم می‌گذشت. نمی‌توانم تشخیص بدهم ابتدا کدام اتفاق می‌افتد. اول روایت است که به عمل درمی‌آید، یا آنچه می‌کنم در سرم روایت می‌شود.

صدای کولر و بوی چایی می‌آید.

به شیش و هشت پناه می‌بریم…

ذکر چند نکته الزامیست

دلم می‌خواهد سه هفته دیگر که تولدم است، شیرینی درست کنم ببرم دانشگاه برای استاد راهنما و پزشک مشاورم، دو مرد مسن نازنین زندگی‌ام (daddy issue؟ عقده ی فرویدی؟). راهنمایی که بودم هر سال روز تولدم یک بسته شکلات برگ سبز می‌گرفتم، صد تومان، و در مدرسه پخش می‌کردم بین دوستان و معلم‌ها. اینطورها نبود که مثل الان اینقدر تولدم بی ارج و قرب شود که بدهم دوستان برایم تولد (سورپریزی و غیرسورپریزی) بگیرند و برویم وسط قر بدهیم و شمع فوت کنیم و بسته‌های کادو را بعد در تنهایی سبک و سنگین کنیم. کاری که امسال مطمئنم نمی‌کنم.

مشاورم هنوز اصرار دارد که هرروز اگر با انگیزه بیدار شوی، مشکل بی انگیزگی‌ات حل می‌شود. آدم کار درستیست‌ها، به خاطر همین هم سخت می‌شود حالیش کرد که بابا جان، من یک دفعه چند سال پیش به این فلاکت افتادم که خودم را مفلوک ببینم و مجبور باشم هی به طور موردی به خودم یادآوری کنم که یک زمانی برای خودمان چیزی بودیم. و یک دفعه هم چند وقت پیش خوب شدم و دوباره روشنایی دیدم، درست همان موقع که دست از طلب بداشتم و گفتم مرده شوی هرچه برنامه ریزی و تفکر مثبت و پرهیز از self-judgmental بودن و عدم تحقیر کلامی خود و هزار کوفت و زهرمار دیگر که ترجمه‌شان یکی از دیگری مزخرف‌تر می‌شود را ببرد، من که می‌خوابم که خداکند به حق این وقت عزیز صبح را نبینم (حالا نه اینقدر هم suicidal). صبح بیدار شدم و رفتم یک قهوه خانه نشستم و دوتا فلوشیپ ثبت نام کردم ومدرک فرستادم و متن بلند بالا برایشان بلغور کردم. و بعدتر نشستم کار کردم و نتیجه آنالیز گرفتم و ایده زدم. حتی به طور خودکار (نه مثل قبل به زور) ایده می‌آمد به ذهنم که مقاله ننوشتم که ننوشتم، همه را که یک کاسه نمی‌سنجند. اولا دانشکده ما چند سر و گردن بالاتر از مال اینهاییست که تند و تند دارند مقاله منتشر می‌کنند و سریع فارغ می‌شوند. بعد هم الحق و والانصاف من روی این همه پروژه کار کرده‌ام و این همه شاخه های مختلف و نرم افزارهای مهم رشته ام را یادگرفته‌ام که هیچ کس دیگر در گروهمان have not! و حالا دستهایم را در هم گره کرده‌ام و ناخنهایم دارند در گوشتم فرو می‌روند و چشم به عقربه ی زمان دوخته ام که صدایش دارد در مغزم بلندتر می‌شود و انگار قرار است باز غرق شوم. متوجه هستی که چقدرش اغراق است، نه؟

یکی از راه حل‌هایش این بود که یک کار متفاوت هرچند وقت یک بار بکن، کاری که با اشتیاق بروی سراغش… با لبخند کجم به گوشه ی میز نگاه می‌کنم و سر تکان می‌دهم. (خواهر بزرگم به من یک بار بعد از یک قهر طولانی که آخرش به «»مهاجرت»» من ختم شد پیغام زد که دلم برای لبخند کجت تنگ شده، انگار همیشه داشتی مسخره می‌کردی یکی را). فکر می‌کند دارم مثل بقیه وقت‌ها لجبازی می‌کنم. می‌گویم که ندارم،  اصرار می‌کند که  در مورد چه کارهایی passionate هستی؟ می‌گویم می‌فهمم منظورت چیست، ندارم. مقاومت می‌کنم که محض از سرباز کردن بگویم نقاشی، کتاب، سیاست، کوفت زهرمار. اینجا که دیگر جای ادا درآوردن نیست. جلسه‌ای بیست دلار نمی‌دهم که همان دروغهایی را بگویم که به خودم هم گفته‌ام. کجایم برای اینها passionate بوده؟ وقتی حالش را دارم و حالم خوب است از اینها لذت می‌برم. Passionate my ass! بعد خیلی به فکر افتادم که آن چه بود خداوکیلی؟ یادم است یک بار از معلم ادبیاتم که عاشق آن وضع عارفانه‌اش بودم الهی نامه عطار را قرض گرفتم که بخوانم، بعد نشستم و از رویش نوشتم قبل از آنکه پسش بدهم. پشن محسوب می‌شود؟ الان بروم الهی نامه بگیرم بنویسم؟

تلخ می‌شوم هی.

چند وقت پیش موقع ظرف شستن یاد این صحنه افتادم و چه خوب که فراموشش نکردم. فراموشی خوب نیست. حتی درد را نباید فراموش کرد. اصلا نباید. یک سال پیش قبل از تولدم که آن طور کمردرد گرفتم که از جایم تکان نمی‌توانستم بخورم مثلا…هنوز سعی می کنم یادم بیاورم که چطور تکان دادن پایم هم غیر ممکن می‌شد..نباید یادم برود. سرفه و عطسه و خنده‌ی بعد از عمل جراحی روی شکمم، از این دست به آن دست شدن‌هایی که هرکدام یک پروژه ده دقیقه ای می شد…اگر دست خودم بود لااقل هرچند ماه یک بار همان دردها را برای مدت کوتاهی هم شده زنده‌شان می‌کردم. ولی آن صحنه که یادم آمد این بود: همه مسافرت بودند الّا من و پدرم. از ماشینمان همیشه خدا روغن میچکید و این یک سنت خانوادگی بود که مادر و پدرم زیر ماشین یک تکه مقوای بزرگ پلاستیک پیچی شده میگذاشتند و هرچند یک بار عوضش میکردند که سنگفرش زیرش کثیف نشود. گفت می خواهد پلاستیک را عوض کند و گفت یک دنده عقب کوچک بگیرم و یادم داد چطور، دوازده سیزده ساله بودم. داشت یادم میداد و من ماشین را روشن کرده بودم (پیکان دنده اتوماتیک!) خودش بین درب باز راننده و من که داخل نشسته بودم ایستاده بود و توضیح میداد که بگذار روی دنده عقب و آرام پایت را از ترمز بدار. خیلی آرام برنداشتم و نتیجه این شد که پدرم به در تکیه داد و در به دیوار گیر کرد و رنگش رفت (دست کمش). من کلی ترسیدم. تصادف و تعمیر ماشین در خانواده ما big deal بود برای خودش. هزینه ها زیاد بود و فوبیای تعمیرکار کلاه بردار هم در همه‌مان بوده و هست. خلاصه بیخیال شدیم و من خیلی ناراحت و پریشان برگشتم داخل و نشستم به کتاب خواندنم…احساس عذاب وجدان اینکه چه خرجی گذاشتم روی دست خانواده و جلوی چشم پدرم دست و پاچلفتی بازی درآوردم و مادرم که برگردد چه می گوید و اینها. اصلا حواسم درگیر پدرم نبود که فقط وقتی این اتفاق افتاد از ترس اینکه ماشین راه افتاده و درب ماشین دارد او را هل می دهد از ترس داد زد…مادرم همیشه میگفت پدرم «جون ترسه». همینطور به کتاب خیره شده بودم و احساس بدبختی میکردم که آمد توی اتاق و گفت «بابا جان ناراحت نشی یه موقع ها! تقصیر من بود خوب یادت ندادم…منم که داد زدم ترسیدم. اصلا ناراحت نشی، همه ش تقصیر من بود». آخر تو را به خدا فکرش را بکن…پیرمرد ارتشی خشک و جدی و پادگانی و …گفتم پیر؟ خیلی پیر! از پدربزرگ دوستانم هم پیرتر بود. اینطور برخورد و روش تربیت را الان در «مادرن فمیلی» یاد ملت میدهند…آخر کجای دلم بگذارم این صحنه را که خدا را خوش بیاید؟ همینطور دم در ایستاده بود و اینها را گفت…فکر کنم آرام و سر به زیر گفتم «نه…ناراحت نیستم». الان هم که استادم با ندامت عذرخواهی می‌کند که این پروژه ی به درد نخور اینقدر وقتم را گرفته سرم را می اندازم زیر که یک noی ریز زیر لب می گویم…فرقش این است که این بار قبلش داشتم تمرین میکردم که چطور عصبانی برخورد کنم که بفهمد وقتم تلف شده.

تلخ شده‌ام باز.

این نیم فاصله ها هم هی می‌آیند و می روند.

یادآر آنچه بر تو می‌گذرد

  • صبح شنبه یک صبحانه ی جالب بخورم (یعنی آنقدر انرژی داشته باشم که وقت برای مهیا کردن و خوردنش صرف کنم) ولی بعدش بخزم زیر پتو و گریه کنم.
  • به ابرها، درختان، کوه ها، برگها، حشرات، بچه ها، سگ ها، پرنده ها، سنگ ها،…توجهی نکنم، سلام نکنم، یا حتی چشم غره بروم. این ها اصولا سوژه های اصلی شادی های روزانه ی من بودند.
  • از محبت دیگران فروبپاشم. دیروز دختری که ماشینش را از جای پارکی در می آورد که من منتظر بودم آنجا پارک کنم، با دیدن من که دستم را به نشان تشکر بلند کرده بودم با هیجان دست تکان داد و از ته دل خندید. دلم میخواست بغلش کنم و گریه کنم.
  • سیاست، ایران، اخبار، از هرآنچه دنبالش بودم فراری شوم.
  • از درون گریه کنم؛ از بیرون شاید عادی یا حتی لبخند به لب به نظر برسم، ولی از درون صدای هق هقم به آسمان بلند است.
  • وقتی به خودم فکر میکنم تمام وجودم احساس دلسوزی و شفقت شود، دلم بخواهد خودم را بغل کنم و بگویم میفهمم میفهمم.
  • تقویمم را چک کنم شاید بتوانم بدی حالم را بیندازم گردن هورمونها.
  • از آخرین حشیشهای جهت تشبث آنکه با خودم تکرار کنم «این مغزت است که باز بازی درآورده…این حس واقعی نیست.

حجاب، بیا روی هم را ببوسیم!

هنوز مرداد، نوزده

شاید بهترین گزینه برای برشمردن معایب حجاب اجباری نباشم. از همان بچگی به شاخصه‌های بزرگ شدن علاقه داشتم. شاید چون بچه‌ی آخر بودم و کسی آدم حسابم نمی‌کرد. از همان کلاس سوم و جشن تکلیف، محجبه شدم. در یک خانواده‌ی قر و قمیش دار، یک الف بچه بودم که جلوی پسر خاله‌ها و پسردایی‌ها که سالی یک بار می‌دیدشان هم می‌خواست حجاب داشته باشد. تا آخر دبستان شل گرفتم و به سر کردن همان روسری کارتونی کوچک در خیابان بسنده کردم. یک روز تابستانِ بعد از پنجم دبستان رفتم ماست بخرم و مقنعه‌ی مشکی ساتن خواهر بزرگم را سر کردم. در راه برگشت خودم را در شیشه‌ی یک مغازه دیدم و نشناختم. سفیدی صورتم در قاب مشکی مقنعه آن قدر برایم جذاب بود که فکر کنم هیچ وقت تا الان آن طور از دیدن خودم یکه نخورده‌ام. و چه کیفی کردم که فهمیدم بعد از آن مقنعه‌ی مدرسه‌مان مشکی باید باشد. و آن قدر که احساس بزرگی کردم، دو ماه بعدش از اولین عادت ماهانه‌ام نکردم. تمام آن پنج سال به وجود مانتو و مقنعه‌ام فکر نکرده بودم. مگر زمانی که با پوشش بقیه‌ی بچه‌ها مقایسه می‌کردم، که اکثرا آن‌قدر رنگ و رو رفته و نامرتب بودند که فقط می‌توانستم حس خوبی داشته باشم که سفیدی مقنعه‌ام و اتوی لباس‌هایم آنطور از دیگران متمایزم می‌کند. در راهنمایی ولی اوضاع فرق کرد. از همه جهت خود-آگاهی‌ام نسبت به ظاهرم افزایش یافت. زنگ‌های ورزش یک کمدی مسخره بود. من مشکلم این بود که وقتی می‌دویدم، مانتویم می‌پیچید به پر و پایم و مقنعه‌ام بعد از کمی جست و خیز دور سرم می‌چرخید و موهایم را آن زیر مثل کلاف، در هم می‌کرد. ولی صحنه‌ی دویدن دیگران رقت انگیزتر از مال من بود. علاوه بر تمام مشکلاتِ من، آن‌ها حین دویدنشان فقط یک دست آزاد داشتند که مثل یک آدم عادی با پای مخالف تکان بخورد. آن یکی دست، از جلو، پایین مقنعه را گرفته بود که از روی سینه بالا نرود. آن‌ها که این کار را نمی‌کردند را نمی‌شد نگاهشان کرد اصلا. دیدن صحنه‌ی شنیع بالا و پایین رفتن آن برجستگی‌های بدنشان شرم‌آور بود برایمان. و هرچه این شرم بیشتر شد، قوزم بزرگتر و شانه‌هایم خمیده‌تر شد. انگار که دست به سینه راه رفتنم در خیابان کافی نبود. فکر می‌کردم همه خیره شده‌اند به سینه‌های من. اصلا نمی‌توانستم تصور کنم آن‌ها که سینه‌های درشتی دارند چطور تحملش می‌کنند. از آن سن به بعد فعالیت‌هایم محدود شد. از مدرسه‌ی راهنمایی پسرانه‌ی کناری‌مان، هنوز مثل زمان دبستان، صدای فوتبال بازی کردنشان می‌آمد. ولی ما دیگر زنگ‌های تفریح مثل گذشته گرگم به هوا نمی‌کردیم و دور از چشم ناظم هم آب به هم نمی‌پاشیدیم. زنگ‌های ورزش هم تیم بسکتبالمان به حد نصاب نرسید و به جایش همه والیبال و بدمینتون و شطرنج بازی می‌کردیم. یک سال هم تیم هندبال داشتیم که من دروازه‌بان شدم، آفرین به شجاعت بقیه‌شان. حالا این روضه‌هایی که می‌خوانم معنی‌اش این نیست که آن وقت‌ها هم فعالانه به این‌ها فکر می‌کردم و غصه می‌خوردم. نه، شاد بودم، فعال بودم، منتهی فقط در همان محیط مدرسه. آن‌جا افتخار مدرسه بودم، جایزه‌های مختلف می‌بردم، نور چشم معلمین و دفتر مدرسه بودم، سر صف مسئول برنامه‌های صبحگاه بودم، رییس شورای مدرسه شدم. بیرون از مدرسه ولی وجود خارجی نداشتم. جایی برای ابراز وجود نبود. کجا و چطور ثابت می‌کردم قابلیتی غیر از درس خواندن هم دارم؟ تنها حضورم در «جامعه» همان راه مدرسه تا خانه بود. عادتم بود که اگر تنها راه می‌رفتم به زمین نگاه کنم، با سری افراشته ولی چشمانی دوخته به جلوی پا. از اینکه سرم را پایین بیندازم بدم میامد، دلیلی نمی‌دیدم که آنطور شرمنده راه بروم، ولی شرمم می‌آمد به اطراف نگاه کنم که مبادا با پسری چشم در چشم شوم. دو سالی هست که عادتش از سرم افتاده و حتی وقتی به مناظر نگاه نمی‌کنم هم سعی دارم به آدم‌ها نگاه کنم. و تمام این سال‌ها حجاب انتخابم بود.

وقتی پسرخاله‌ام دانشگاه یکی از شهرهای اطراف ما قبول شد و بیشتر وقت سال اول و دومش خانه‌ی ما بود، من جلویش روسری سر می‌کردم. کلافه بودم، خسته می‌شدم از مدام روسری داشتن، کسی مجبورم که نکرده بود هیچ، تشویقم هم می‌کردند برش دارم. در عوض من ترجیح می‌دادم بیشتر در اتاق بمانم تا سرم بتواند هوایی بخورد. دبیرستانی بودم. سال اول آنقدر در حال و هوای خوش عرفان بودم که نه به حجاب فکر می‌کردم نه دیگر خیلی درگیر جدول پیچیده‌ی شکیات نماز بودم. از سال دوم شروع کردم به پرسشگر بودن در دین. نفیسه از یک خانواده‌ی به شدت سنتی بود و اصلا سر ناسازگاری با خانواده نداشت، ولی در کلاس دینی با جرات به معلم می‌گفت یعنی چه که «ما این قرآن را فرستادیم و خودمان حافظ آن هستیم» نشانه‌ی تحریف نشدن قرآن است، از کجا معلوم این خودش بخشی از تحریف نبوده؟  و من از خانواده‌ای نه چندان مذهبی، که فعالانه سعی داشتم مستقل از خانواده خودم را بار بیاورم، لب میگزیدم که وای این چه حرفیست ولی ته دلم فریاد احسنت احسنتِ حضار بلند بود. زنگ تفریح هم وقتی دوست چادر‌ی‌ام می‌گفت چرا خدا همه‌ی پیامبرانش مرد بودند، وکیل مدافع خدا می‌شدم که حالا ما که همه‌ی صد و بیست و چهار هزارتا را نمی‌شناسیم. آخر سال سوم بودم که دیدم حجاب دارم ولی نمی‌دانم چرا. ولی وقتش نبود، سرم گرم کنکور بود. از آن طرف خانواده‌ی پدری و مادری در شهرهای دیگر بودند و دلیلی نداشت به حجاب فکر کنم. به خصوص که هنوز هم همه‌ی اجتماع برایم مدرسه بود که در آن خوش می‌درخشیدم و آنقدر آدم درونگرا و منزوی‌ای بودم که تا جایی که می‌شد از گردش‌های عصرانه با مادر و خواهرانم هم سر باز می‌زدم و در خانه داستان می‌خواندم. این بود که در آن زمان ویژه، که سعی می‌کردم با تعصبم در زمینه‌های مختلف مبارزه کنم، حجاب دغدغه‌ی من نبود. نتیجه‌اش هم این شد که آن سال‌ها فهمیدم لزوما استقلال تیم بدی نیست، مردها دشمن خونی من نیستند، هنرپیشه/خواننده/ حیوان مورد علاقه‌ی من دلیلی ندارد از آن که خواهرم می‌گوید بهتر باشد، ولی خیلی وقت روی این نگذاشتم که چرا هنوز در خیابان آنقدر تنگ و سفت روسریم را می‌بندم. فقط آن روز گرم که در حیاط خانه‌ی دوستم فشارم افتاد و سینه‌ی دیوار نشستم کف زمین و مقنعه‌ام را برداشتم که بتوانم نفس بکشم، خوشحال بودم که به حضور پدرش اهمیتی ندادم.

سال اول دانشگاه که بودم، آنقدر فضای دانشکده پسرانه بود و آنقدر دانشکده را مال خود می‌دانستند که از هرچیزی که سبب تمایز من و یک پسر می‌شد بدم می‌آمد و از هر راهی که می‌شد کوتاه نیامدنم را به رخ می‌کشیدم. در بازدیدهای میدانی‌مان که اغلب در گرما و بیابان بود، جلوتر از همه از کوه و تپه بالا می‌رفتم، در سالن دانشکده که راه می‌رفتند و به ما که می‌خندیدیم و حرف می‌زدیم چشم غره می‌رفتند، روز بعدش با دوستانم گرگم به هوا بازی می‌کردیم. در انجمن علمی و شورای صنفی عضو شدم، ولی انجمن اسلامی به اندازه‌ی کافی اعضای دختر داشت که نیازی به عضویتم نبینم. در این فضای دو قطبیِ تبعیض آمیز بود که به یاد دوست قدیمی‌ام افتادم. با خودم گفتم تکلیفم را با خودم روشن می‌کنم. یا با دلِ قرص نگهش خواهم داشت، یا نه، یا رومی روم یا زنگی زنگ. نشستم و کتاب خواندم و تحقیق کردم و با معتقدین به حجاب و اساتید معمم و غیر معمم مرکز معارف صحبت کردم، و خدا می‌داند که تهِ دلم می‌خواستم جبهه‌ی حق علیه باطل پیروز شود و کسی دلیلی بیاورد که حجابم را نگه دارم. هنوز ته دلم وزنه‌ی سنتی-مذهبی سنگینی می‌کرد…و هنوز هم زنده است. یکیشان با همان زبان حرف می‌زد که وقتی راهنمایی بودیم پیشنماز مدرسه به حجاب دعوتمان می‌کرد. می‌گفت اگر شما گوهر باارزشی داشته باشید چه کارش می‌کنید؟ آنقدر ولی مهربان بود که وقتی گفتم می‌گذارمش ویترین همه ببینند و حظ کنند لبخند زد و سر تکان داد و خر فهمم کرد که نه، اینطور که می‌دزدندش. بقیه هم آنقدر مهمل بافتند و بار مسئولیت گناه مردان را [که انگار با بز نر فرقی ندارند که اگر بز ماده دمبش بالا برود نرِ بینوا ناچار است دست به کار شود] انداختند گردن زن و کاکل زن که دو دستی چسبیدم به بقیه‌ی ایمانم و مرخص شدم. وقتی به یکیشان گفتم که این استدلالتان که نسبی بودن حجاب را تایید می‌کند و من لازم نیست در خیابان‌های اتریش روسری سر کنم که به گناه نیفتند، یکیشان، طبعا بدون نگاه کردن به من، گفت خانم، حجاب یک حکم تعبدیست، خدا می‌خواهد ببیند چقدر اطاعتش می‌کنی. از خدمت حضرات مرخص شدم. جمع بندی چند ماهه‌ام این شده بود که یا باید با یک خدای ناعادل کنار بیایم، یا یک خدای بی منطق. دلم رضا نداد. رفتم و دوباره آن دو آیه را خواندم. دیدم به غیر از رستگاری و این تعارفات نوشته «که مورد آزار قرار نگیرند». و خدا [تا حداقل چهار، پنج سال بعدش] برایم باز عادل و حکیم شد. هنوز هم بیرون از خانه حق انتخابی نداشتم، اما لااقل یک جنگ دائم درونی را خاتمه دادم.

شاید هیچ وقت نفهمم اگر حجاب، اجباری نبود کدام‌هایمان اجتماعی‌تر می‌شدیم، ورزشکار می‌شدیم، اعتماد به نفسمان در جامعه بالا می‌رفت، صادقتر می‌بودیم با خودمان و جامعه، از مردها متنفر نمی‌بودیم، با آن‌ها که انتخابشان در مورد حجاب با ما متفاوت است دوست‌تر می‌بودیم، و یک عالمه احتمال دیگر، ولی می‌دانم اگر روزی اجبار حجاب نباشد، انتخاب روسری از سر قدرت اختیار، برایم منتفی نخواهد بود.

سخنان حکیمانه، نیچه، ارد بزرگ، حسین پناهی، بیل گیتس، فامیل دور، همراه با عکس‌های مفهومی

پانزده مرداد

گاهی جالب‌ترین حرف‌ها را از کسانی می‌شنوم که اصلا انتظارش را ندارم.

مثلا این دوستم که خیلی اهل دلنوشته‌های دل نشین و نقل قول‌های مثبت اندیشی و تکنیک‌های زندگی موفق است، و طبعا من وقتی حرف می‌زند یا دارم به چین‌های پیشانی‌اش نگاه می‌کنم که موج می‌زنند و باز و بسته می‌شوند، یا فضای اطرافم را مرتب در ذهنم تغییر می‌دهم: الان وسط بازار ماهی فروشی هستیم، من فروشنده‌ام و او دارد سر قیمت با من چانه می‌زند، الان در در وسط یک میدان نبرد هستیم و من و او سرداران دو سپاهیم، الان در وسط جزیره‌ای متروکه‌ایم، او تنها انسان جزیره است و من تکه توپ پلاستیکی‌ای که او هرشب برایش از زندگی و رنج انسان بودن می‌گوید. در دفاع از خودم باید بگویم که این تصورات، کاملا منفعلانه و فراخور جملاتی که می‌گوید به ذهنم می‌رسند. به هر جهت، دیشب زنگ زده بود واز برنامه‌ی سفرش می‌گفت و بعد از برنامه‌ی سفر من پرسید و گفت شهرهای شرقی امریکا را و سبک زندگیشان را بیشتر دوست دارد. و اینکه اینجا در غرب و به خصوص در چنین شهرهای کوچک و آرامی متاسفانه آنقدر زمان در دست و پایمان ریخته که می‌نشینیم و به همه چیز، حقیقتا همه چیز، فکر می‌کنیم و چپ و راستش می‌کنیم و می‌چلانیمش تا بپاشد به در و دیوار. اصلا آیا می‌شود تصور کرد کسی در بروکلین صبح زود در حالی که قهوه به دست از تاکسی می‌پرد بیرون و می‌دود داخل ساختمان تاریک محل کارش و دیوانه وار به آدم‌های داخل آسانسور دست تکان می‌دهد که برای او نگهش دارند و می‌رود پشت میزش و تا عصر جز برای ناهار مزخرف تریای شرکت استراحت کوتاهی نمی‌کند و شب له و خسته از جمعیت داخل مترو کنده می‌شود و به آپارتمان تنگ و کثیفش در هارلم پناه می‌برد که رمقی بیابد برای روز بعد، فرصتی داشته باشد که ساعت‌ها به این فکر کند که روابط من با آدم‌ها همیشه همینطور بوده یا اثر مهاجرت یا سِن یا سبک زندگیست که این‌طور شده؟  نهایت دغدغه‌ی فکری آدم‌های شهرهای شلوغ، بالاجبار یا محدود می‌شود به خلاص شدن از کار فعلیشان و ارتقای سطح کاری -و نتیجتاً ارتقای محل زندگی‌، لباس، ماشین و غیره-شان، یا به ارتقای کاری صرفا در کار. در هر دو حالت هم باید بهشان گفت تبریک می‌گویم شما برنده‌ی یک عمر عضویت رایگان در سیستم بردگی مدرن شده‌اید، لذتش را ببرید تا شصت و چند سالتان که شد اگر عمری ماند شاید وقت کنید برای خودتان هم زندگی کنید. و خب البته این هم بحث دیگری‌ست که آیا کسی هست که شایستگی قضاوت آن را داشته باشد که آیا فکر کردن به جایگاه شغلی و اجتماعی دغدغه‌ی والاتریست یا فکر کردن به خود و آدم‌ها.

یک معلمی هم بود در مدرسه‌ای که من اول دبیرستانم آنجا بودم. یک خانم جوانی بود که فکر کنم چهره‌ی زیبایی هم داشت. خیلی خاطرم نیست چون روبنده می‌بست. حرکاتش عجیب بود و همه از این پوشش صورتش شاکی بودند و خاطره‌ی عجیب‌تر از پوشش‌اش هم زیاد هست. از این واحدهای اختیاری درس می‌داد به یکی از کلاس‌ها و من سرم را می‌انداختم زیر و می‌رفتم سر آن کلاسی که کلاس من نبود، پیش یک سری از دوستانم. در ظاهر برای اینکه با هم به او بخندیم و در واقع فکر کنم کنجکاو بودم. و الان بیشتر که فکر می‌کنم شاید مدلی از خودم را در او می‌دیدم. من هم در آن سال‌ها برخلاف تمامِ اعضای خانواده و فامیل (تا آن‌هایی که می‌شناختیمشان)، حجاب داشتم و در مقابل تمسخر و نصیحت و تشویق مادرم و خواهرانم و خاله‌ها و زندایی‌ها و عروس‌های عمو و غیره، نه تجدید نظر می‌کردم نه حتی اذیت می‌شدم. فقط ترجیح می‌دادم دست از سرم بردارند همانقدر که اگر زیادی قربان صدقه‌ام بروند و برای مدت طولانی مرکز توجه باشم، دلم می‌خواهد دست از سرم بردارند. این خانم قاف که فامیلش از خودش، و درسش از هردویشان جالب‌تر بود -مثلا یک جلسه یاد داد چطور از یک کاشی، یک ساعت دیواری بسازند با یک زمینه‌ی رنگ و نقاشی شده‌ی به سلیقه‌ی خوشان، بامزه نیست؟!- یک بار در جواب من که پرسیدم «چرا معلم قرآن و دینی نشدید تا ماهیان در بحر هم برایتان طلب آمرزش کنند؟»، گفت دوست داشتم، ولی واقعیت این است که مهم نیست، مهم این است که در هر شغل و جایگاهی هستیم آدم باشیم. شاید خیلی جمله‌ی طلایی‌ای نباشد، ولی آن موقع یادم است بین ریشخندهایمان به مفهومش فکر کردم، حس کردم ضایعم کرد، با آنکه کس دیگری اهمیتی به این جمله نداد. بعدها هم به آن فکر کردم، و دوستش داشتم. هنوز هم به آن فکر می‌کنم و به من قوت قلب می‌دهد.

راهنمایی هم که بودیم یک معلم پرورشی داشتیم که از چهره‌اش یک لوزی که زاویه‌ی پایینش بریده شده باشد یادم مانده (یک مقنعه‌ی تنگ چانه‌دار). می‌توانست نقش یک معلم پرورشی را در دبیرستان خضرا بازی کند. همه‌ی معلم‌های پرورشی عقاید و اهداف مشترکی دارند ولی همه‌شان واقعا پایبندی به جذب حداکثری و دفع حداقلی ندارند، اما این یکی مثل معلم‌های پرورشی صدا و سیما، داشت. با این حال، برای ما -منِ مذهبیِ از خانواده‌ی نسبتا بی مذهب و بقیه‌ی کاملاً مذهبی- دافعه‌ی شدید داشت و اسباب خنده بود. که خب اگر خودشان هم به این نتیجه می‌رسیدند شاید فکری به حال همان عقاید و اهدافشان می‌کردند. یک بار که دفتر پرورشی من را می‌دید، مینی ماوس‌هایی که برای تزیین در چند صفحه کشیده بودم را دید و دستی بر سرم کشید و گفت «چه بامزه‌ان! ولی تو دیگه بزرگ شدی، خانوم شدی…» و من یک لحظه اوج گرفتم و با شادی فکر کردم که حالا که یک نفر پی به بزرگ شدن من برده، می‌توانم به احترامش هم که شده به حرفش گوش بدهم و دیگر مثلا نقاشی کارتونی در دفتری که می‌بیند نکشم. «….این دفترت رو بابات و دایی و عموت ممکنه ببینن، یه روسری سرِ این خانوم موشِ کوچولو بکن». همه‌اش را هم با لبخند گَل و گشادی گفت که حس کردم الان است که مقنعه‌اش بشکافد. اما یک بار که دوتا از بچه‌های کلاسمان قهر کرده بودند چون یکی به دیگری بد و بیراه گفته بود، نصیحتمان کرد که آدم‌ها را با اعمالشان یک کاسه نکنید. اگر کسی کار ناصوابی کرد دلیل نمی‌شود که سر تاپایش عیب و ایراد است. اگر کسی دروغ گفت، کل هیکلش درغگو نیست. اگر کسی بدجنسی کرد توصیفش در یک کلمه‌ی بدجنس سزا نیست. این کلمات را نگفت (و من نمی‌دانم این‌ها که در شرح حال نگاری‌ها نقل قول‌های طولانی از آدم‌ها  می‌کنند، به خصوص سیاستمدارها که شرح ملاقات‌های طولانی و مکرر سی سال پیششان را با صدها شخصیت ذکر می‌کنند و همه‌ی حرف‌هایشان از سلام و علیک و خانواده چطورند تا تصمیمات مهم لشکری و کشوری را می‌چپانند داخل دو تا گیومه، نمی‌دانند نقل قول مستقیم چیست یا حافظه‌شان اینقدر خوب است یا در ذکر خاطرات هم دخل و تصرف جایز است و ما نمی‌دانیم). مطمئنا ساده‌تر گفت برای یک مشت بچه‌ی ده، دوازده ساله، به خصوص که هرچه می‌گذرد مفهومش سنگین‌تر می‌شود برایم و نیز اعتبارش و اعتقادم به آن. و انگار این یک کد مشترک در میان تمام معلمان پرورشی جهان بوده. چند وقت پیش که با عده‌ای نشسته بودیم زیر سایه‌بانی در کوه و جوجه کباب آماده می‌کردیم، یک آقای مسن امریکایی از گروهی مکزیکی که زیر سایه‌بان بغلی بودند و گیتار می‌زدند و آهنگ‌های آرام مکزیکی می‌خواندند، آمد و از زبانمان پرسید. بعد صحبت‌هایی شبیه به همان دلنوشته‌های دلنشین دوستم کرد که ما همه یکی هستیم و سفید و سیاه و این زبان و آن زبان و این دین و آن دین مهم نیست و داشت عشق می‌پراکند و من خمیازه می‌کشیدم که یک دفعه خشک شدم. دیدم او هم می‌گوید انسان‌ها همه قابل عشق ورزیدنند، اعمالشان از آن‌ها جداست، من می‌توانم از کار تو ناراحت شوم ولی همچنان به تو عشق بورزم. کشیش بود و همان مفاهیم معلم مقنعه چانه‌دارمان را با بلوز سفید و شلوارک آبی و لپ‌های گل انداخته تکرار می‌کرد.

مخلص کلام آنکه هیچ جمله‌ی طلایی و تاثیر گذاری را که اینطور با جزییات در خاطرم محفوظ و محترم بماند، تا به حال از یک آدم خردمند و موجه نشنیده‌ام.